باقرى بيدهندى
247
گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )
چسان در حلقهء زلفش زدى دست ؟ * چسان از بادهء حسنش شدى مست ؟ چسان در بزم انسش جاى كردى ؟ * چسان مستانه هوى و هاى كردى ؟ بگو چون در گريبانش زدى چنگ * در آغوشش كشيدى گو چسان تنگ بگفت از ديده ، دلدار است پنهان * و را ديدم به چشم عقل و ايمان به چشم سر ، اگر نتوانش ديدن * به چشم دل توان بر وى رسيدن تعلق را سراسر پاره كردم * مكان در بزم آن مه پاره كردم كنون جايش بود اندر دل من * به دو روشن چراغ محفل من بدان اين را كه آن شيرين شمايل * ز حال عاشق خود نيست غافل حجابش گر تو دارى از نظر دور * بهر جايى و را هستى تو منظور همه حالات تو بىكم و بىكاست * عيان در پيش آن سرو دلاراست بهر طرف و بهر جانب بهر سو * بهر منزل ، بهر محفل بهر كو بفوق و تحت ، در هر جا كشى رخت * زمين و آسمان و تخته و تحت ز تابشهاى حسن لا يزالى * پر است و يكسر مو نيست خالى ديوان انصارى صفحه 742